ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

326

قصص الانبياء ( فارسى )

طاس بر خوان نهاده يكى زرين يكى سيمين ، و در هر دو طاس ياقوت و گوهر . ذو القرنين گفت اين را كى تواند خوردن ؟ ايشان گفتند اينست كه تو مىجوئى ، و از براى اين آمدهء و مىگردى ، و اين از گرسنگى « 1 » منفعت نكند و آنچه غذاى ماست ترا نشايد ، از ما چه خواهى ؟ ذو القرنين از آن شهر بيرون آمد و همچنان ايشان را بگذاشت و روى به زمين هند نهاد . چون بكرانهء هند رسيد رسولى بفرستاد پيش آن ملك ، كه بطاعت بيرون آى كه با من لشكر بسيارست و نخواهم كه بجنگ به شهر شما درآيم . و آن شهرى بود خوش‌باب « 2 » و درخت بسيار . چون رسول برفت و بگفت ، آن ملك رسولى پيش ذو القرنين بفرستاد دانا « 3 » . چون پيش او درآمد ذو القرنين سر فرو افكند . آن رسول انگشت در بينى كرد و باز بيرون آورد ، و بيرون آمد ، و بيش چيزى نگفت . خاصگان او گفتند كه چرا سر فرو افكندى چون رسول را بديدى . و او چون ترا ديد چرا انگشت در بينى كرد ، و ديگر چيزى نگفتى . درين چه حكمت بود ؟ ذو القرنين گفت چون بوى نگاه كردم سر در پيش افكندم كه چنين گفته اند كه مردم دراز منفعت نكند « 4 » . وى انگشت در بينى كرد و جواب داد كه به من در خير و صلاحست . و ذو القرنين بفرمود تا او را بنزديك خويش بجاى نيكو فرود آوردند و بسوى او يك خمبره گاو روغن « 5 » بفرستاد . آن رسول سوزنها در او زد و بازفرستاد . ذو القرنين بفرمود ] a 451 [ تا آن سوزنها را تابهء بزدند سياه و پيش رسول فرستاد . رسول بفرمود تا آن تابه را روشن كردند و بسوى او فرستاد ، كسان ذو القرنين

--> ( 1 ) - بگرسنگى ( 2 ) - خرم به آب . ( ن ) ( 3 ) - عاقل و دانا ( 4 ) - بىمنفعت بود ( با ) - مردى دراز ديدم سر فرو افكندم كه چنين گته‌اند كه مرد دراز هيچ منفعت نكند . ( ن ) ( 5 ) - يك خمره روغن گاو . ( ن )